تبليغاتX
پارازیت دل ... ! - (15)

پارازیت دل ... !

و من بقدری اشک ریختم - که تو در دست های من خیس شدی ...

 

دیشب نشسته بودم لبه ی پنجره

رو به حیاط کوچیک و باریک ولی دوس داشتنی خونه ی چهار نفره

به سختی خودمو نگه داشته بودم

باد ملایمی با چادر نمازم که دور خودم پیچونده بودم بازی میکرد

صدای موزیک بی کلام تو گوشم ...

فکر و خیال ...

شاید یه ساعتی نشستمو فقط فکر کردم

فقط به خودم فکر کردم

فکر و خیال داره خدمو از خودم جدا میکنه

گاهی گلوم از بغض میسوزه

فقط بغض ...

گریه دیگه چاره ساز نیست

دیگه اشک آتیش دلمو خاموش نمیکنه

کاش خدا....................

.......

خدایاااا...

خدایا فردامو از امروزم بهتر کن !

 

ــــــــــــــــــ روبروی پنجره یه دیوار بلند هست واقعا نمیدونم اون شب به چی نگاه  میکردم ـــــــــــــــــــ

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت17:21توسط ا-ل-ه-ا-م | |