تبليغاتX
پارازیت دل ... ! - (13)

پارازیت دل ... !

و من بقدری اشک ریختم - که تو در دست های من خیس شدی ...

 

پنج شنبه ساعت ۹ شب رسیدم ترمینال

بابام و دیدم که داره با چشم دنبالم میگرده

خوشحال شدم رفتم پیشش بوسیدمشو سوار ماشین شدیم و خونه ...

 

دیروز دوستم زنگید

گفت بریم نمایشگاه کتاب

بعداز کلی حرف و ... قرار شد اول بریم دانشگاشون (شهید بهشتی )

و بعد از اونجا بریم نمایشگاه

روز جالبی بود

صبح ساعت ۸ رفتم سر ایستگاه

دوستمو بعد ۳ ماه و اندی دیدم

خیلی خوشحال بودم

۲ ساعتی که تو راه بودیم و از اول تا آخر حرفیدیم

کلاس.نمایشگاه.کلاس ( سایت )

همش تو راه بودیم

تو نمایشگاه دوستم زنگید که کجایی دارم میام ببینمت ...

رفتیم ایستگاه مترو بعد کلی درد سر پیداش کردیم

سپیده دیرش شده بود

اصرار داشت دوباره باهم بریم دانشگاشون.

واسه همین با الهه خداحافظی کردم و کلی شرمنش شدم

 

الان که دارم می نویسم سایت دانشگاه شهید بهشتی هستم

الاف و بیکار

منتظرم تا کلاس سپیده جون تموم شه و برم دنبال کار و زندگیم

 

 ساعت ۷ میرسم خونه

از اونجا باید برم یکی دیگه از بچه ها رو ببینم

قول دادم باید سر قولم بمونم

 

خیلی خیلی خیلی خسته ام

ولی ...

یه جورایی احساس میکنم حالم خیلی خوبه  !!!

 

خدا جونم کمکم کن همیشه مثل امروز شاد باشم

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت16:50توسط ا-ل-ه-ا-م | |