|
پنج شنبه ساعت ۹ شب رسیدم ترمینال بابام و دیدم که داره با چشم دنبالم میگرده خوشحال شدم رفتم پیشش بوسیدمشو سوار ماشین شدیم و خونه ...
دیروز دوستم زنگید گفت بریم نمایشگاه کتاب بعداز کلی حرف و ... قرار شد اول بریم دانشگاشون (شهید بهشتی ) و بعد از اونجا بریم نمایشگاه روز جالبی بود صبح ساعت ۸ رفتم سر ایستگاه دوستمو بعد ۳ ماه و اندی دیدم خیلی خوشحال بودم ۲ ساعتی که تو راه بودیم و از اول تا آخر حرفیدیم کلاس.نمایشگاه.کلاس ( سایت ) همش تو راه بودیم تو نمایشگاه دوستم زنگید که کجایی دارم میام ببینمت ... رفتیم ایستگاه مترو بعد کلی درد سر پیداش کردیم سپیده دیرش شده بود اصرار داشت دوباره باهم بریم دانشگاشون. واسه همین با الهه خداحافظی کردم و کلی شرمنش شدم
الان که دارم می نویسم سایت دانشگاه شهید بهشتی هستم الاف و بیکار منتظرم تا کلاس سپیده جون تموم شه و برم دنبال کار و زندگیم
ساعت ۷ میرسم خونه از اونجا باید برم یکی دیگه از بچه ها رو ببینم قول دادم باید سر قولم بمونم
خیلی خیلی خیلی خسته ام ولی ... یه جورایی احساس میکنم حالم خیلی خوبه !!!
خدا جونم کمکم کن همیشه مثل امروز شاد باشم
|
About![]()
Archivesآبان 1388مهر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
بيد مجنون(آبجي مريم) ...
ما هم سهیم باشیم ...( اهدای عضو )
دل نوشته... |