تبليغاتX
پارازیت دل ... ! - (۱۰)

پارازیت دل ... !

و من بقدری اشک ریختم - که تو در دست های من خیس شدی ...

 

جمعه ی دو هفته پیش تهران بودم

باخبر شدم بچه ها با استاد هندسه رفتن کوه

چه کوهی!!!!

اولا ازش خیلی خوشم میومد

اگه میگفت بمیر میمردم

یه استاد با ده من ریش سفید

با یه لباس سفید ساده ی ساده ی ساده

با صدایی آروم و دلنشین

و عاشق شعر  که هر دو دقیقه یه بار یه شعر سپید میخونه

استاد پایین کوه دستشو دراز کرده به سمت دخترا

بچه ها دس ندادن

ولی آخر سر مجبور شدن با استاد دست بدن

حالا تو کوه چه خبرا بود بماند

وقتی اینا رو شنیدم واقعا واسه همه دانشجوها متاسف شدن که استادایی دارن

ایشون حرفاشون رو بچه ها خیلی تاثیر داره

وای از اون روزی که یه حرف بی منطق بزنه و بچه ها قبول کنن

دیروزم بساط کوه بود و کوه نوردی و ...

خیلی دوس داشتم برم

ولی چون چیزای خوبی نشنیده بودم نرفتم

حاشیه:

ـ ببخشید اگه سر در نیوردین

اصل مطلب این بود که به هیشکی اعتماد نکنین

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت12:5توسط ا-ل-ه-ا-م | |