تبليغاتX
پارازیت دل ... ! - (۶)

پارازیت دل ... !

و من بقدری اشک ریختم - که تو در دست های من خیس شدی ...

 

پنجشنبه شب حدود ساعت ۱۰.۳۰

قلبم یه لحظه از  کار واستاد

با صدای بلند گفتم هیییییییییییییییییییییییییی

آبجیم پرسید چی شد ؟؟؟؟

 گفتم  ـ ـ ـ !!!

اصلا باور کردنی نبود برام

خیلی خوشحال شدم. خیلی زیاد

ولی بازم .....

 

داشتم دنبال آشنا می گشتم میون اون هم غریبه ...!!!

همه بودن ولی کسی نبود ...!

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت12:11توسط ا-ل-ه-ا-م | |