تبليغاتX
پارازیت دل ... !

پارازیت دل ... !

و من بقدری اشک ریختم - که تو در دست های من خیس شدی ...

 

 

              بطالتم بس، از امروز كار خواهم كرد...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت0:22توسط ا-ل-ه-ا-م | |


ــ سخت يا آسون دارم عادت ميکنم


حالم از عادت کردن بهم ميخوره

ــ زياد زياد تا 3 ماه ديگه وجودمو تو اين شهر تحمل کنين !!!!!!!


ميرم واسه هميشه !!!!!!!!!!!!!!!

ــ دیروزم سه شنبه بود . نمیدونم چرا شاید سه شنبه هام نفرین شدن

ولی من همیشه منتظر سه شنبه هام . منتظر یه اتفاق

ــ عجب حال و هوایی داشت اعتکاف

به خودم گفته بودم اگه امسال نشد ...... !!!!

خداروشکر شد

ــ نمیدونم کی راست میگه کی دروغ

شایدم من زیادی بدبین شدم

شایدم واقعا راست میگه بدبخت !

ــ این روزا هم شاد شادم هم ناراحت

شادم واسه بعضی اتفاقات خوب و یکمی دوست داشتنی

ناراحتم واسه اینکه باید دل بکنم از دل بستگیام و برم

البته اگه باعث خوشحالی دیگران میشه پس ....

ــ اصلا دوس ندارم برم تو آینده

چون آینده مو تو اون شهر دوست ندارم

ــ وای خدا چقد حرف دارم واسه گفتن

ولی نمیدونم چرا تا بهت نزدیک میشم حرفام چیزی جز سکوت نیست

خیلی سخته تشنه دیدار و رسیدن باشی واسه خواستن

وقتی بهش برسی هیچی نخوای !!!

تو سه روز اعتکاف هیچی نخواستم

واااااااااااای خدا !!!


 

مهربانی را اگر قسمت کنیم من یقین دارم به ما هم میرسد

آدمی گر ایستد بر بام عشق دستهایش تا خدا هم میرسد

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت19:3توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

دیشب نشسته بودم لبه ی پنجره

رو به حیاط کوچیک و باریک ولی دوس داشتنی خونه ی چهار نفره

به سختی خودمو نگه داشته بودم

باد ملایمی با چادر نمازم که دور خودم پیچونده بودم بازی میکرد

صدای موزیک بی کلام تو گوشم ...

فکر و خیال ...

شاید یه ساعتی نشستمو فقط فکر کردم

فقط به خودم فکر کردم

فکر و خیال داره خدمو از خودم جدا میکنه

گاهی گلوم از بغض میسوزه

فقط بغض ...

گریه دیگه چاره ساز نیست

دیگه اشک آتیش دلمو خاموش نمیکنه

کاش خدا....................

.......

خدایاااا...

خدایا فردامو از امروزم بهتر کن !

 

ــــــــــــــــــ روبروی پنجره یه دیوار بلند هست واقعا نمیدونم اون شب به چی نگاه  میکردم ـــــــــــــــــــ

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت17:21توسط ا-ل-ه-ا-م | |