تبليغاتX
پارازیت دل ... !

پارازیت دل ... !

و من بقدری اشک ریختم - که تو در دست های من خیس شدی ...

 

 

 

با خودم فكر مي كنم ...
فكر ... فكر... فكر...
بازهم تنهام ...


كنج اتاقم - بر تخت - آسمان مي نگرم .
مي شمارم ۱-۲-۳-....۱۰۰-...-۱۱۰ ...

- آآآآه

خسته شدم از روزمر گي
از شب و روز
اما نه !


آسمان امشب باراني ست.
چه زيبا ! باران ! باريدن !...


واي باران - باران - باران...


يك ليوان بلند قهوه ي تلخ - پنجره هم كه باز -ضربات باران بر صورت
 - و صداي شر شر آب...
واي يادم رفت ! بوي خاك نمدار ...!


دختركي آن سوي ديوارها - پشت يك پنجره است - دستكي - عرض ادب !


 - آآآآه


دوستم بود ترسيدم
دخترك هم تر سيد

 
مرد تنها به زير باران - لباس هايش همه خيس - چترش اما به دست ...
كاش ميشد من هم...!


لباس هايم به تنم اندازه نيست - آب مي رفتند تك تك ...
بعد كه بر مي گشتم به تنم جور مي شد - مي شدم شخص دگر !


بعد خيس خيس مي نشستم بر تخت - پنجره مي بستم -چراغ ها هم خاموش
 - لرز لرزان - ليوان دگر قهوه ي تلخ و صداي تيك تيك ساعت در گوش...
دخترك هست هنوز
بار دگر چانه به دست - دستكي - عرض ادب


من به او مي گفتم
دوست را زير باران بايد ديد...

پنجره باز كه شد - من هم - دستكي -عرض ادب ...

 


ا-ل-ه-ا-م

 

---------------------

 

حاشيه :


- امروز صبح به مامانم گفتم : مامان جون ...  اجازه ميدي با دوستام برم بيرون؟
مامان گفت : برو عزيزم مواظب خودت باش
وقتي برگشتم در كه باز شد خودم تو آغوش گرم مادرم ديدم
- عزيزم روزت مبارك
زبونم بند اومده بود
-ميخوام واست هديه بخرم
-آره مامان هديه بخر

.

.

.

واي ي ي مامان خيلي مي خوامت
مامان تو عشق مني

 روز دختر و به خودم و همه آبجي های گلم تبريك ميگم

 

 


+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت14:16توسط ا-ل-ه-ا-م | |