تبليغاتX
پارازیت دل ... !

پارازیت دل ... !

و من بقدری اشک ریختم - که تو در دست های من خیس شدی ...


از خدا پرسيدم: خدايا چگونه مي توان بهتر زندگي كرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير
با اعتماد به زمان حالت را بگذران
و بدون ترسي براي آينده آماده شو
ايمانت را نگه دار
و ترس را به گوشه اي انداز
اشكهايت را باور نكن
وهيچگاه به باورهايت شك نكن
زندگي شگفت انگيز است
فقط اگر بداني چطور زندگي كني!

+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت20:13توسط ا-ل-ه-ا-م | |

چند روز پيشا_همين دو سه روز پيش_آقاي فرهنگ_كه اگه نشناسيش نصف عمرت بر باد فناست_دعوت

 مدرسه ي ما رو پذيرفتن و قدم روي چشم ما گذاشتن
حرفاشون انقد قشنگ و جالب بود كه يكي از يكي ديگه شنيدش لذت بخش تر بود
براي حرفاش مقدمه ي جالبي انتخاب كرده بود
گفت ميخوام اول واستون يه داستان تعريف كنم
پس منم ميخوام واسه ي مقدمه ي وبلاگم يه داستان تعريف كنم به نقل از آقاي فرهنگ


ليلي و مجنون


روزي از روزها ليلي براي مجنون پيغامي ميفرسته كه اي مجنون تو چرا وارد هر مجلسي كه ميشي انقد ليلي ليلي ميكني كه هم من و هم خودت رو شهره ي خاص و عام كردي
اگه خيلي دوست داري منو ببيني همين امشب ساعت دو ونيم نصف شب  بيا پشت باغ فلان جا...
مجنون كه دم دماي صبح اين پیغام به دستش رسيده بودو از خودش بيخود شده بود بلافاصله يه سر و رويي به آب زد و واسه ي ديدن روي ماه ليلي حاضر شد تا به موقع به محل قرار برسه
از قضا مجنون که خيلي زودتر از وقت موعد سر قرار حاضر شده بود تا ساعت دو شب يكم اين ورو اون ور كردو خودش و سرگرم كردولي.....
وقتي ليلي با يه كيسه ي پر از گردو رسيد و مجنون رو توي خواب ناز ديد بي درنگ و بدون اينكه بيدارش كنه جيب هاشو پر از گردو كرد
وقتي مجنون بيدار شد ديگه صبح شده بود يه چند قدمي که برداشت يكمي احساس سنگيني كرد و ديد كه جيباش پر از گدو شده
در همين حال كه داشت با خودش كلنجار ميرفت که چرا خوابم برد و اين گردوها چين؟....
دوستش رو ديد دوست  مجنون كه اونو تو اين حال يافته بود موضوع رو ازش پرسيدو مجنون هم شروع كرد به تعريف كردن ماجرا....
دوست مجنون گفت اينكه ناراحتي نداره. ليلي تو رو به دو دليل دوست داره
يك:اينكه انقد دوست داشته كه تو رو از خواب نازت بيبدار نكرده
دو:اينكه انقد دوست داشته كه دلش نيومده وقتي بيدار ميشي گرسنه بموني و انقد از گردو ها بخوري تا سيرشي
مجنون بلافاصله گفت: نه اين كار ليلي يه معني بيشتر نداشت. اون با اين كارش ميخواسته به من بگه
تورو چه به به عشق بازي برو پي همون گردو بازي
آره عزيزاي من بعضي مواقع هست كه يه چيزايي ميخوايم وبراي رسيدن به اونا هم خيلي تلاش ميكنيم ولي درست  لحظه ي موعود تو خواب غفلت به سر مي بريم. عزيزاي من بياين از اين خواب بيدار شيم
مثلا خودم كه تا حالا واسه آزمون 87 هيچي نخوندم

ولي ديگه از خواب غفلت بیدار شدم و دارم مخ مي تركونم....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت9:50توسط ا-ل-ه-ا-م | |


تو مرا مي فهمي...

 من تو را مي خواهم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است

تو مرا مي خواني ...

من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني...

 تا ابد در دل من خواهي ماند...

 

........................................................

 

کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود

کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود

کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود

 کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت8:38توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

ای غم از من نخواه تا برایت سرودی سبز بخوانم ... سبزه ها را تو خود در شب باران خشکاندی ... یادت نیست ؟ تو که ریشه در خون دوانده ای و بوسه بر گذر گاه اشک میزنی ... تو که میراث ازلی عشقی .. توکه برایم آغاز نوشته هایی ... نیم خیز های پروازم یادت نیست ؟ چشمهای دل را تا شماره آخر بازی کودکانه تو بستم .. توگفتی جرقه شوق می شود بر لبان سپیده امید .. یادت نیست ؟
یادت نیست که روز مهربان مرا آن روزی که هنوز تازه بود ... دود سنگین شبانه ات گرفت ؟ ... من کودکانه به دنبالش ندویدم چون زود تر از آمدنت شناختمت... ای غم چه بگویم که از آن روز هنوزهم هوا آلوده است ... تو گفتی برایم کوه استوار صبر می آوری .. . پس این کوه سنگین چرا می گوید بغض است ..چرا ؟
مگر این باغ گل از جنس تمنا برای چه بود ؟ توگفتی باغبانی زبر دستی ... پس چرا بذر های گندم عشق , خار هزار رنگ و جانسوز تردید شده اند ؟ چرا ؟ ....هر چه من در آغوش تلخ نگاهت خندیدم تو بازهم بر خنده من تاختی و تاختی ... ای غم اگر آن عهد آسمانی نبود قسم بر همان عهد ازل بر نگاهت می تاختم...


 

    .............................................................

 


افسوس مي خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار مي ايد ؟...امدي در سرماي زمستان... به سردي زمستان بودي..... به غم انگيزي  شبهاي تنهايي.....  به خشکي برف  ...مي روي..... بهار مي ايد ...به نظر معامله خوبي  است....اميد ان دارم بهار گلي بر چهره ات بنشاند ...چه اميد مبهمي...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هيچ گاه بهار را نمي بيند...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت20:37توسط ا-ل-ه-ا-م | |