تبليغاتX
پارازیت دل ... !

پارازیت دل ... !

و من بقدری اشک ریختم - که تو در دست های من خیس شدی ...

 

دیشب نشسته بودم لبه ی پنجره

رو به حیاط کوچیک و باریک ولی دوس داشتنی خونه ی چهار نفره

به سختی خودمو نگه داشته بودم

باد ملایمی با چادر نمازم که دور خودم پیچونده بودم بازی میکرد

صدای موزیک بی کلام تو گوشم ...

فکر و خیال ...

شاید یه ساعتی نشستمو فقط فکر کردم

فقط به خودم فکر کردم

فکر و خیال داره خدمو از خودم جدا میکنه

گاهی گلوم از بغض میسوزه

فقط بغض ...

گریه دیگه چاره ساز نیست

دیگه اشک آتیش دلمو خاموش نمیکنه

کاش خدا....................

.......

خدایاااا...

خدایا فردامو از امروزم بهتر کن !

 

ــــــــــــــــــ روبروی پنجره یه دیوار بلند هست واقعا نمیدونم اون شب به چی نگاه  میکردم ـــــــــــــــــــ

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت17:21توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

... گفت : اگه خوب بود با یادش زندگی کن در سکوت !!!

اگه زخم خوردی دم نزن !!!

فقط فکر کردم

....

     با یادت زندگی میکنم در سکوت !!!

   

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت18:55توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری !!!

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت17:57توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

آری ...

چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند,

چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,

چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت11:49توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

پنج شنبه ساعت ۹ شب رسیدم ترمینال

بابام و دیدم که داره با چشم دنبالم میگرده

خوشحال شدم رفتم پیشش بوسیدمشو سوار ماشین شدیم و خونه ...

 

دیروز دوستم زنگید

گفت بریم نمایشگاه کتاب

بعداز کلی حرف و ... قرار شد اول بریم دانشگاشون (شهید بهشتی )

و بعد از اونجا بریم نمایشگاه

روز جالبی بود

صبح ساعت ۸ رفتم سر ایستگاه

دوستمو بعد ۳ ماه و اندی دیدم

خیلی خوشحال بودم

۲ ساعتی که تو راه بودیم و از اول تا آخر حرفیدیم

کلاس.نمایشگاه.کلاس ( سایت )

همش تو راه بودیم

تو نمایشگاه دوستم زنگید که کجایی دارم میام ببینمت ...

رفتیم ایستگاه مترو بعد کلی درد سر پیداش کردیم

سپیده دیرش شده بود

اصرار داشت دوباره باهم بریم دانشگاشون.

واسه همین با الهه خداحافظی کردم و کلی شرمنش شدم

 

الان که دارم می نویسم سایت دانشگاه شهید بهشتی هستم

الاف و بیکار

منتظرم تا کلاس سپیده جون تموم شه و برم دنبال کار و زندگیم

 

 ساعت ۷ میرسم خونه

از اونجا باید برم یکی دیگه از بچه ها رو ببینم

قول دادم باید سر قولم بمونم

 

خیلی خیلی خیلی خسته ام

ولی ...

یه جورایی احساس میکنم حالم خیلی خوبه  !!!

 

خدا جونم کمکم کن همیشه مثل امروز شاد باشم

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت16:50توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

سلام . حسینم . اگه گفتی فردا چه روزیه ؟

اگه میخوای بدونی برو پایین

.

.

.

.

.

.

.

فردا  تولدمه !!!

دیروز دانشگاه آبجی بودم تا اسمسو خوندم نیشم باز شد

استاد ازم پرسید :شما مال این کلاسی؟

ـ نه استاد . مهمونم !

استاد:چه کلاسی داری؟

ـ من اصلا مال این دانشگاه نیستم

و ... ( از این گیرا دیگه )

بگذریم ...!

امروز بهترین روزمه .

چون روز تولد بهترینمه!!!

وای داداشی امروز چقد مهمون داری ! چقد سرت شلوغه !!!

خوش بحالت . کاش منم بودم !

سپردم هواتو داشته باشن

داداشی جونم هرطور شده خودمو می رسونم

حتی شده با دو هفته تاخیر

ولی میام تا هدیه تولدتو  دو دستی تقدیمت کنم  عزیز دلم

خدا جونم ازت بابات تنها هیجان خونواده ممنونم

خدا جون خیلی مواظبش باش   

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت12:17توسط ا-ل-ه-ا-م | |

مپرسید

ای سبکباران

مپرسید

که این دیوانه ی از خود بدر کیست؟

چه گویم؟

از که گویم؟

با که گویم ؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست !!!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت12:14توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

از دست شمس!!!

به خدا روانی شدم

چند وقت پیش بچه ها تونولیته زده بودن " من که کارایی که میگه انجام نمیدم "

ترم بالاییا دستشون دیده بودن پرسیده بودن ترم چندی هستین؟؟؟

ترم  ۳ ؟

گفته بودن شمس گفته انجام بدیم.

ترم بالایی هام گفته بودن وااای اینا که کار بچه های ترم سه اس !!!

 

میترسم شمس منو بندازه فقط منو

آخه بد جوری رو من کلید کرده

نمیدونم خوبه یا بد

خیلی حواسش به کارامه

رو کارای من حساس تره

چون همون جلسه اول خیلی بلبل زبونی کردم

جلسه پیش کل کلاسو از ۸ صبح تا ۳ بیرون نرفتم

اومد بالا سرم گفت خسته شدی ؟

گفتم :زیاد !

گفت برو بیرون آنتراک

دوتا از بچه ها رو برداشتم سه تایی رفتیم بیرون ۴۵ دقیقه آنتراکتا اون باشه دیگه پیشنهاد نده

خدایاااااااااااااااااااااا

سایه ی شمسو از سر ما کم کن !!!

داره رسمونو میکشه

نه من .همه ی بچه ها بریدن!

دارم به انصراف فکر میکنم !!!!!!!!!

استاد شمس !

اگه میدونستی شبا چیا میبینم دیگه این کارارو با ما نمیکردی !

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت11:31توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

این روزا همش خواب بد میبینم

خیلی بد!

رشته ی پر استرسیه

منم که مشغله ی ذهنیم کم نیس

دارم داغون میشم "کم کم "

خدا خودت همه چیو جورش کن !

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت12:12توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

جمعه ی دو هفته پیش تهران بودم

باخبر شدم بچه ها با استاد هندسه رفتن کوه

چه کوهی!!!!

اولا ازش خیلی خوشم میومد

اگه میگفت بمیر میمردم

یه استاد با ده من ریش سفید

با یه لباس سفید ساده ی ساده ی ساده

با صدایی آروم و دلنشین

و عاشق شعر  که هر دو دقیقه یه بار یه شعر سپید میخونه

استاد پایین کوه دستشو دراز کرده به سمت دخترا

بچه ها دس ندادن

ولی آخر سر مجبور شدن با استاد دست بدن

حالا تو کوه چه خبرا بود بماند

وقتی اینا رو شنیدم واقعا واسه همه دانشجوها متاسف شدن که استادایی دارن

ایشون حرفاشون رو بچه ها خیلی تاثیر داره

وای از اون روزی که یه حرف بی منطق بزنه و بچه ها قبول کنن

دیروزم بساط کوه بود و کوه نوردی و ...

خیلی دوس داشتم برم

ولی چون چیزای خوبی نشنیده بودم نرفتم

حاشیه:

ـ ببخشید اگه سر در نیوردین

اصل مطلب این بود که به هیشکی اعتماد نکنین

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت12:5توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

دلم تنگه ...

تنگ همه چیز و همه کس ....!!!

همین ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت17:4توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

همیشه یعنی از همون بچگی فکر میکردم

وقتی میگن فلانی فرشته اس یعنی بهترین آدم روی زمینه

یعنی بهتر از اون تو دنیا نیس

یعنی ...

همیشه دوس داشتم منم یه فرشته داشتم...

باهاش حرف بزنم

از نامردیا بگم

از غصه هام بگم

اونم فقط نگام کنه و هیچی نگه

 آخه فرشته ها زبون ندارن !!!

 

ولی تازه الان می فهمم که فرشته ها هم همیشه خوب نیستن

فرشته ها هم گاهی اشتباه میکنن

فرشته ها هم دل می شکنن

فرشته ها هم غرور دارن

اگه نداشتن پس چرا ابلیس ....

 

با این همه من یه فرشته دارم

خوب یا بدش مهم نیس

مهم اینه که یه فرشته دارم

 

فرشته ی منم فقط نگام میکنه

همه چیو می بینه . از همه چی با خبره ولی هیچی نمیگه

یه فرشته ی واقعی !

 

خدایا مواظب فرشته جونم باش!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت13:19توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

شنبه 26 بهمن اولین جلسه ی ساخت و ارائه رو با آقای شمس داشتیم


تو همون نگاه اول ازش خوشم نیومد


خیلی منم من میکرد


بعد نیم ساعت از کلاس نظر بچه ها رو در مورد معماری پرسید.


گفت هرچی تو ذهنتونه بگید تا بنویسم


نفر دوم اسم منو خوند


من گفتم معماری همون نقشه کشیه


چشاش قرمز شد


منم گفتم : خوب ! نظر من اینه...


با این که دوس نداشت ولی به عنوان دومین توصیف روی تخته وایت برد یاد داشت کرد


از  8تا 5 کلاس داشتیم


خداروشکر چون جلسه ی اول بود تا 12 بیشتر نموندیم


تا خود 12 کل کل داشتیم


ردیف اول میز ترسیم آخر نشسته بودم


داشت حرف میزد که


جسارت کردم و میون کلامش گفتم :بس معماری یعنی نقشه کشی


خشم از چشاش به وضوح داشت میزد بیرون


فکر کردم از اینکه...


گفتم : ببخشید میون کلامتون ...


گفت : شما فامیلتون ...؟


گفتم ...


گفت : خانم ... شما چرا اصرار دارین معماری یعنی نقشه کشی؟


گفتم : خود شما چرا اصرار دارین که این نیس؟


بحث ساختمونو پیش کشیده بود


گفتم همون ساختمونی که میگین !


نقشش مشکل داشته ! پس ...


گفت اگه من بهت یه نقشه بدم . بذارم جلوت. میتونی بکشی؟


با ترس و لرز گفتم آره. شاید!

گفت پس ما همه باید نقشه هامون یه شکل باشه؟


اینطور هست؟


گفتم : نه!


گفت : بس طراح میخواد و معمار یعنی طراح


گفت : چه و چه و چه جمع میشن تا یه خونه شکل پیدا کنه


گفتم : ولی در آخر در قالب یه نقشه ظاهر میشه


بعد از کمی بحث برسیدم :اصلا مگه به ما نمیگن آرچیتکت؟
گفت : خوب. آره!


گفتم : خوب تموم شد دیگه !


گفتم : آرچیتکت یعنی نقشه کش


گفت : نه  یعنی طراح


پریا کنار دستم به همراه مژده یواشکی میگفتن : بسه الهام


پریا که خودش استاده بازی با کلماته میگفت بیخیال شو


ولی استاد خودش گفته بود بچه های معماری باید بلد باشن حرف بزنن و دفاع کنن


گفته بود چرتو پرتم بود یگین.


منم گفتم.


کم آورد گفت خسته شدین . 20 دقیقه آنتراک


بعد از آنتراک حضور غیاب کرد


به اسم من که رسید گفت خانم ... ما با هم جریانا داریم


منم گفتم : بعله داریم !


و... همین

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت21:24توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

پنجشنبه شب حدود ساعت ۱۰.۳۰

قلبم یه لحظه از  کار واستاد

با صدای بلند گفتم هیییییییییییییییییییییییییی

آبجیم پرسید چی شد ؟؟؟؟

 گفتم  ـ ـ ـ !!!

اصلا باور کردنی نبود برام

خیلی خوشحال شدم. خیلی زیاد

ولی بازم .....

 

داشتم دنبال آشنا می گشتم میون اون هم غریبه ...!!!

همه بودن ولی کسی نبود ...!

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت12:11توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

شاید آپ آخر باشه

شایدم نباشه

شايد راست بگي

 شايدم دروغ

۱۳ روز دیگه میری

۲۰ روز دیگه معلوم نیس که باشی یا نباشی

۵ ماه دیگه همه چی معلوم میشه

کاش میشد باشی

کاش ...

کاش انقد برام مهم نبودی

كاش باهات آشنا نمي شدم

كاش از تصميمت منصرف مي شدي

كاش منو به اون نمي گفتي ...

كاش نيمه ي پر ليوانو مي ديدي

كاش انقد به من عادت نمي كردي

كاش بري و همونجا بموني

كاش راحت تر از اينا بود

چرا بهم نگفتي ؟

چه مشكلي برام پيش ميومد ؟

من كه متوجه نميشم !

چرا انقد همه برام  دلسوزي بي مورد مي كنن ؟

چرا همه واسه آرامش من يه كارايي مي كنن كه آرامشو بهم ميريزه ؟

چرا نبايد هيچي بدونم ؟

چرا من اون كارو كردم ؟

چرا تو جبران نكردي ؟

چرا بابات ...؟

چرا مرجان .سارا . مهسا ؟

چرا فقط تو مشكل داري ؟

چرا من ... ؟

واي خدايا گيج شدم ...!

خدايا كمكم كن از اين سر در گمي در بيام ...!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت14:59توسط ا-ل-ه-ا-م | |