تبليغاتX
پارازیت دل ... !

پارازیت دل ... !

و من بقدری اشک ریختم - که تو در دست های من خیس شدی ...

 

دیشب دلم گرفته بود

بارونو بهونه کردم که چرا بارون نمیاد

داشتم به دوستم که تهرانه اس میدادم و بغض عجیبی داشت گلومو فشار میداد

امروز دانشگاه بودم که خدارو شکر بعد مدت ها بارون اومد

داشتم از خوشحالی بال در می آوردم

خدا جونم ممنونم که انقد زود ..........

.........

شدیدا به کمک نیاز دارم ولی کسی نیست !!!

تا قبل از این دورو برم شلوغ بود همچین که فمیدن کمک میخوام همه گرفتار شدن

بازم شکرت خدا جون ...

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت18:29توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

 

جدل ها تا به این اندازه دوام نمی آوردند . اگر که تنها یک نفر مقصر بود.

لاروش -فرانسوی

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت19:38توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

 

              بطالتم بس، از امروز كار خواهم كرد...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت0:22توسط ا-ل-ه-ا-م | |


ــ سخت يا آسون دارم عادت ميکنم


حالم از عادت کردن بهم ميخوره

ــ زياد زياد تا 3 ماه ديگه وجودمو تو اين شهر تحمل کنين !!!!!!!


ميرم واسه هميشه !!!!!!!!!!!!!!!

ــ دیروزم سه شنبه بود . نمیدونم چرا شاید سه شنبه هام نفرین شدن

ولی من همیشه منتظر سه شنبه هام . منتظر یه اتفاق

ــ عجب حال و هوایی داشت اعتکاف

به خودم گفته بودم اگه امسال نشد ...... !!!!

خداروشکر شد

ــ نمیدونم کی راست میگه کی دروغ

شایدم من زیادی بدبین شدم

شایدم واقعا راست میگه بدبخت !

ــ این روزا هم شاد شادم هم ناراحت

شادم واسه بعضی اتفاقات خوب و یکمی دوست داشتنی

ناراحتم واسه اینکه باید دل بکنم از دل بستگیام و برم

البته اگه باعث خوشحالی دیگران میشه پس ....

ــ اصلا دوس ندارم برم تو آینده

چون آینده مو تو اون شهر دوست ندارم

ــ وای خدا چقد حرف دارم واسه گفتن

ولی نمیدونم چرا تا بهت نزدیک میشم حرفام چیزی جز سکوت نیست

خیلی سخته تشنه دیدار و رسیدن باشی واسه خواستن

وقتی بهش برسی هیچی نخوای !!!

تو سه روز اعتکاف هیچی نخواستم

واااااااااااای خدا !!!


 

مهربانی را اگر قسمت کنیم من یقین دارم به ما هم میرسد

آدمی گر ایستد بر بام عشق دستهایش تا خدا هم میرسد

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت19:3توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

دیشب نشسته بودم لبه ی پنجره

رو به حیاط کوچیک و باریک ولی دوس داشتنی خونه ی چهار نفره

به سختی خودمو نگه داشته بودم

باد ملایمی با چادر نمازم که دور خودم پیچونده بودم بازی میکرد

صدای موزیک بی کلام تو گوشم ...

فکر و خیال ...

شاید یه ساعتی نشستمو فقط فکر کردم

فقط به خودم فکر کردم

فکر و خیال داره خدمو از خودم جدا میکنه

گاهی گلوم از بغض میسوزه

فقط بغض ...

گریه دیگه چاره ساز نیست

دیگه اشک آتیش دلمو خاموش نمیکنه

کاش خدا....................

.......

خدایاااا...

خدایا فردامو از امروزم بهتر کن !

 

ــــــــــــــــــ روبروی پنجره یه دیوار بلند هست واقعا نمیدونم اون شب به چی نگاه  میکردم ـــــــــــــــــــ

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت17:21توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

... گفت : اگه خوب بود با یادش زندگی کن در سکوت !!!

اگه زخم خوردی دم نزن !!!

فقط فکر کردم

....

     با یادت زندگی میکنم در سکوت !!!

   

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت18:55توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

هنوزم تو شب هات اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری !!!

+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت17:57توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

آری ...

چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند,

چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,

چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند ...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت11:49توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

پنج شنبه ساعت ۹ شب رسیدم ترمینال

بابام و دیدم که داره با چشم دنبالم میگرده

خوشحال شدم رفتم پیشش بوسیدمشو سوار ماشین شدیم و خونه ...

 

دیروز دوستم زنگید

گفت بریم نمایشگاه کتاب

بعداز کلی حرف و ... قرار شد اول بریم دانشگاشون (شهید بهشتی )

و بعد از اونجا بریم نمایشگاه

روز جالبی بود

صبح ساعت ۸ رفتم سر ایستگاه

دوستمو بعد ۳ ماه و اندی دیدم

خیلی خوشحال بودم

۲ ساعتی که تو راه بودیم و از اول تا آخر حرفیدیم

کلاس.نمایشگاه.کلاس ( سایت )

همش تو راه بودیم

تو نمایشگاه دوستم زنگید که کجایی دارم میام ببینمت ...

رفتیم ایستگاه مترو بعد کلی درد سر پیداش کردیم

سپیده دیرش شده بود

اصرار داشت دوباره باهم بریم دانشگاشون.

واسه همین با الهه خداحافظی کردم و کلی شرمنش شدم

 

الان که دارم می نویسم سایت دانشگاه شهید بهشتی هستم

الاف و بیکار

منتظرم تا کلاس سپیده جون تموم شه و برم دنبال کار و زندگیم

 

 ساعت ۷ میرسم خونه

از اونجا باید برم یکی دیگه از بچه ها رو ببینم

قول دادم باید سر قولم بمونم

 

خیلی خیلی خیلی خسته ام

ولی ...

یه جورایی احساس میکنم حالم خیلی خوبه  !!!

 

خدا جونم کمکم کن همیشه مثل امروز شاد باشم

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت16:50توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

سلام . حسینم . اگه گفتی فردا چه روزیه ؟

اگه میخوای بدونی برو پایین

.

.

.

.

.

.

.

فردا  تولدمه !!!

دیروز دانشگاه آبجی بودم تا اسمسو خوندم نیشم باز شد

استاد ازم پرسید :شما مال این کلاسی؟

ـ نه استاد . مهمونم !

استاد:چه کلاسی داری؟

ـ من اصلا مال این دانشگاه نیستم

و ... ( از این گیرا دیگه )

بگذریم ...!

امروز بهترین روزمه .

چون روز تولد بهترینمه!!!

وای داداشی امروز چقد مهمون داری ! چقد سرت شلوغه !!!

خوش بحالت . کاش منم بودم !

سپردم هواتو داشته باشن

داداشی جونم هرطور شده خودمو می رسونم

حتی شده با دو هفته تاخیر

ولی میام تا هدیه تولدتو  دو دستی تقدیمت کنم  عزیز دلم

خدا جونم ازت بابات تنها هیجان خونواده ممنونم

خدا جون خیلی مواظبش باش   

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت12:17توسط ا-ل-ه-ا-م | |

مپرسید

ای سبکباران

مپرسید

که این دیوانه ی از خود بدر کیست؟

چه گویم؟

از که گویم؟

با که گویم ؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست !!!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت12:14توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

از دست شمس!!!

به خدا روانی شدم

چند وقت پیش بچه ها تونولیته زده بودن " من که کارایی که میگه انجام نمیدم "

ترم بالاییا دستشون دیده بودن پرسیده بودن ترم چندی هستین؟؟؟

ترم  ۳ ؟

گفته بودن شمس گفته انجام بدیم.

ترم بالایی هام گفته بودن وااای اینا که کار بچه های ترم سه اس !!!

 

میترسم شمس منو بندازه فقط منو

آخه بد جوری رو من کلید کرده

نمیدونم خوبه یا بد

خیلی حواسش به کارامه

رو کارای من حساس تره

چون همون جلسه اول خیلی بلبل زبونی کردم

جلسه پیش کل کلاسو از ۸ صبح تا ۳ بیرون نرفتم

اومد بالا سرم گفت خسته شدی ؟

گفتم :زیاد !

گفت برو بیرون آنتراک

دوتا از بچه ها رو برداشتم سه تایی رفتیم بیرون ۴۵ دقیقه آنتراکتا اون باشه دیگه پیشنهاد نده

خدایاااااااااااااااااااااا

سایه ی شمسو از سر ما کم کن !!!

داره رسمونو میکشه

نه من .همه ی بچه ها بریدن!

دارم به انصراف فکر میکنم !!!!!!!!!

استاد شمس !

اگه میدونستی شبا چیا میبینم دیگه این کارارو با ما نمیکردی !

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت11:31توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

این روزا همش خواب بد میبینم

خیلی بد!

رشته ی پر استرسیه

منم که مشغله ی ذهنیم کم نیس

دارم داغون میشم "کم کم "

خدا خودت همه چیو جورش کن !

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت12:12توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

جمعه ی دو هفته پیش تهران بودم

باخبر شدم بچه ها با استاد هندسه رفتن کوه

چه کوهی!!!!

اولا ازش خیلی خوشم میومد

اگه میگفت بمیر میمردم

یه استاد با ده من ریش سفید

با یه لباس سفید ساده ی ساده ی ساده

با صدایی آروم و دلنشین

و عاشق شعر  که هر دو دقیقه یه بار یه شعر سپید میخونه

استاد پایین کوه دستشو دراز کرده به سمت دخترا

بچه ها دس ندادن

ولی آخر سر مجبور شدن با استاد دست بدن

حالا تو کوه چه خبرا بود بماند

وقتی اینا رو شنیدم واقعا واسه همه دانشجوها متاسف شدن که استادایی دارن

ایشون حرفاشون رو بچه ها خیلی تاثیر داره

وای از اون روزی که یه حرف بی منطق بزنه و بچه ها قبول کنن

دیروزم بساط کوه بود و کوه نوردی و ...

خیلی دوس داشتم برم

ولی چون چیزای خوبی نشنیده بودم نرفتم

حاشیه:

ـ ببخشید اگه سر در نیوردین

اصل مطلب این بود که به هیشکی اعتماد نکنین

 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت12:5توسط ا-ل-ه-ا-م | |

 

دلم تنگه ...

تنگ همه چیز و همه کس ....!!!

همین ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت17:4توسط ا-ل-ه-ا-م | |